این جام مشعشع آنگهی شرم ساقی چو تویی خطاست پرهیز
ما را چو رخ خوشت برافروز غم را چو عدوی خود درآویز
هشتیم غزل که نوبت توست مردانه درآ و چست و سرتیز
1193
من از سخنان مهرانگیز دل پر دارم ز خواب برخیز
ای آنک رخ تو همچو آتش یک لحظه ز آتشم مپرهیز
شیرم ز تو جوش کرد و خون شد ای شیر به خون من درآمیز
با یارک خود بساز پنهان مستیز به جان تو که مستیز
تسلیم قضا شدم ازیرا مانند قضا تو تندی و تیز
بنگر که چه خون دل گرفتست بر گرد قبام چون فراویز
در خشم مکن تو چشم خود را وان فتنه خفته را مینگیز
خود خفته نماید و نخفتست آن نرگس پرخمار خون ریز
1194
گر نه ای دیوانه رو مر خویش را دیوانه ساز گر چه صد ره مات گشتی مهره دیگر بباز
گر چه چون تاری ز زخمش زخمه دیگر بزن بازگرد ای مرغ گر چه خسته ای از چنگ باز
چند خانه گم کنی و یاوه گردی گرد شهر ور ز شهری نیز یاوه با قلاوزی بساز
اسب چوبین برتراشیدی که این اسب منست گر نه چوبینست اسبت خواجه یک منزل بتاز
دعوت حق نشنوی آنگه دعاها می کنی شرم بادت ای برادر زین دعای بی نماز
سر به سر راضی نه ای که سر بری از تیغ حق کی دهد بو همچو عنبر چونک سیری و پیاز
گر نیازت را پذیرد شمس تبریزی ز لطف بعد از آن بر عرش نه تو چاربالش بهر ناز
1195
سوی خانه خویش آمد عشق آن عاشق نواز عشق دارد در تصور صورتی صورت گداز
نیکی...
ما را در سایت نیکی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: mehri
بازدید: 181
تاريخ: چهارشنبه
8 خرداد
1392 ساعت: 12:31